نامه های مامان

[عنوان ندارد]

اي آنکه رحم ميکني بر کساني که بندگانت به آنها ترحم نمي کنند ، و اي آنکه مي پذيري بنده اي را که هيچ شهري او را نمي پذيرد ؛ و حاجتمندان به درگاهت را خوار نمي سازي ، و اصرار کنندگان را نا اميد نمي کني   ...
28 اسفند 1391

پر پر زدن

بازمن موندم وتوخداجوووون ...سلام به روی ماه دوست داشتنیت....دستهای گرمت برای من همه چیزه.بدون توکجابرم.چراازمنفی شدن ناراحت شدم...؟نمیدونم شاید منفی شد ... چون اگه من بارداربودم با این انفولانزای سخت نمیتونستم داروبخورم..داستان موسی وخضرراپیش خودم تکرار میکنم..زمانی که خضر کشتی روسوراخ میکنه وموسی نباید بپرسه چرا.زمانی که طفلی روبه قتل میرسونه وباز موسی نباید بپرسه ....اینا همه حکمت بود وموسی بی خبرازحکمت ها..... وصبر.....ان الله مع الصابرین....والان توبامنی..با من وتموم کسایی که درانتظارن... لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم.... من + تو= اوج .... تومرا بال میدهی وبه اوج میرسونی..گاهی وقتی اتفاقی که نمیخوای می افته میبنی که انقد را ...
26 اسفند 1391

[عنوان ندارد]

حالم ازهرچی بچه ست بهم میخوره.خووو! !! ول کن بابا ..خوش باش ..(گربه دستش به گوشت نمیرسه میگه اخ ه ه ه) دکی گفت بعد دوسیکل بیا واسه آی یو آی دوباره ...ول کن بابا دکترجووون حال نداریم... سرگیجه دارم ...تب دارم..درمورد دکتر واسه زینب جووووونم نوشتم که میخواست بدونه خانم دکترچی گفته....ببین چقده دوست داشتم بااین حالم نوشتم برات.. .   ...
25 اسفند 1391

[عنوان ندارد]

درحال خونه تکونی اتاق خواب بودم یک عدد ویروس انفولانزا به جان اینجانب افتاد ..دوروزه فقط خوابیدم ...تازه الان یکم بهترشدم...تنم به شدت دردمیکنه واب دهنمم نمیتونم بقورتم...به شدت تب دارم..لرزمیکنم  کم کمش  ۵ تا پتوروخودم میندازم...به لطف همراهی وهمکاری جناب همسری خونمون دم عیدی تبدیل به طویله شده ..البته صد رحمت به طویله..خخخخخخخخخخخخ  .....ظرف هاهم روهم تلنبار شده ولبا س همه جای خونه پخشن...یکم بهترشم برم یه دستی به سروروی خونه بکشم.. ...
24 اسفند 1391

قصه وبم

به خاطر مادرخانووومی این پست را اپ کردم. خووونزن مادرخانومی آپ کردم !  ازم خواستی بنویسم چه شد که این وب را ساختم ...راستش بعد ازاینکه اولین فرشته ام روازدست دادم  خیلی افسرده شده بودم...جلو همسری نمیشد گریه کنم...کسی رونداشتم باهاش حرف بزنم...یه روزکه خیلی گریه کردم بودم وچشام ورم کرده بود گوگل را بازکردم ونوشتم...مامان جان کجایی ؟بعددیدم چندتا وب بازشد که یکیش این بود فرشته های آرزوهای من ..اسمش هستی بود ویه دختر به دنیا آورده بود وبعد ازدوروزاربه دنیا اومدنش اونوازدست داده بود .بعد اون سه باردیگه باردارشده بود..وهرسه بار فرشته هاش رودرهمون بارداری ازدست داده بود..وبش رومیخوندم ..گریه میکردم...وفقط نظرمیذاشتم..چون بلد نبودم وبلاگ بسازم.....
22 اسفند 1391

[عنوان ندارد]

ای خدا قاطی کزدم خدایا این زینب تونیست..زینب توناله نمیکرد..شکوه نمیگرد... این زینب قاطی کرده...من وببخش ..خاک بر سر بی طاقتم کنن خدابا توروخدا به بنده ات برس این همه نعمت دادم توناشکری میکنی....خدایا ..منوببخش ...خدایا منودریاب..یه دست یه سرم بکشی درست میشم... دل تنگیم تمام میشه...آدم میشم.. اگر مسلمانی ...چرا تسلیم نیستی؟.مسلمون یعنی تسلیم شده..باید تسلیم باشم...
21 اسفند 1391

[عنوان ندارد]

بهار داره میاد ..متنفرم ازبهار..ازهرچی رنگه ..ازهرچی گل... ازهرچی سبزه است.. ...نمیدونم ..حتی نمیخوام ماهی قرمز بخرم..حتی وقتی جاریم گفت برام ظرف بیار برات سبزه سبزکنم گفتم نه...ازعید متنفرم ..ازاینکه همه برا بچه هاشون لباس میخرن ...ولی من هنوزدرحسرتم ..حالم ازهرچی عید ه بهم میخوره..ازهرچی موسیقیه متنفرم...مامان ...دلم تنگه ...کاش بودی ...کاش عیدی که گرفتم میتونستم یه چیزبرات بخرم..وتوخوشحال توی بازار مامان مامان میکردی ومن حتی یک جوراب عیدبرات میخریدم...عزیزمادر...ولی الان ...میترسم برات چیزی بخرم وتونیای وچیزهایی که برات بخرم بشه آینه دق...               نه هوای تازه ونه لباس نومیخوام                                             هفت سین ...
21 اسفند 1391